متینمتین، تا این لحظه: 15 سال و 7 ماه و 27 روز سن داره

متین طلا

هشتمین سالگرد ازدواج مامان و بابا

   سالگرد یکی شدنمون ٢٧ آبان امیر جان  با یک دنیا شور و اشتیاق وضوی عشق می گیرم و پیشانی بر خاک می گذارم و خداوند را شکر می کنم که ما را با یکدیگر آشنا کرد آرزو می کنم در لحظه لحظه زندگی مشترکمان در کنار فرزندمان عاشقانه و صادقانه به پیوندی که بسته ایم تا ابد وفادار باشیم   سالگرد ازدواجمون مبارک ...
28 آبان 1392

محرم 92

متین جان امسال قسمت این بود که تاسوعا و عاشورا مشهد باشیم با مامانی و عمه اینا رفتیم مشهد سه شنبه صبح رفتیم و پنج شنبه شبم برگشتیم خیلی خوب بود توهم اولش خیلی خوب بودی ولی نمیدونم چرا بعضی وقتا دوست داری ی ضد حال اساسی بهمون بزنی البته بهتم حق میدم بیشتر به خاطر اینه که ساعت خوابت و استراحتت کم میشه و بیشتر به خاطر همینه که بهونه گیر میشی ولی در کل سفر خوبی بود تو هواپیما مشغول شکلات خوردنی      تو لابی هتل ی چند دقیقه ای سرگرم ماهیها میشدی اولین شب تو حرم امام رضا  اینجا داشت شیطنتت گل میکرد که بابا رفت برات اسمارتیز بگیره  منتظری که بابا بی...
26 آبان 1392

مسافرت

متین جان هفته گذشته ی سه روزی رو با دوست بابا رفتیم شمال خدا رو شکر خییییلی خوش گذشت رفتیم خونه یکی از دوستای  دیگه بابا که تو قایمشهر زندگی میکنند صبح روز چهار شنبه رفتیم خونشون و عصرشم راه افتادیم به طرف پل سفید که ییلاقشون بود چه جای باصفایی بود بعد از مدتها ی هوایی تمیز استنشاق کردیم و کلی هم خوش گذروندیم عمو کامبیز ی گل پسری داره به اسم ایلیا که پنج سالشه سری قبل که رفتیم خونشون ایلیا جون یک سال و سه ماهه بود ی بچه فوق العاده آرومی بود من همیشه ازش تعریف میکردم میگفتم هیچ بچه ای مثل ایلیا نمیشه ولی اینبار که دیدمش کل حرفمو پس گرفتم اولش که رسیدیم خونشون تو یکمی غریبی میکردیو بهم چسبیده ...
14 آبان 1392

عروسی+به دنیا اومدن مارتیای عزیز

گل پسر شیرین زبونم این روزا انقدر با تو سرگرمم که نمیفهمم چطور روزم میگذره و کلی کار نکرده برام مونده حالا بریم سر اتفاقات این دو هفته گفته بودم که 26 مهر عروسی پسر عموی باباست جمعه هفته گذشته بود ظهر رفتیم خونه مامان فلور تا از اونجا حاضر بشیمو بریم خیییلی دودل بودم ببرمت چون عروسی تو باغ بود میترسیدم که سرد باشه و سرما بخوری خاله نرگس از اولش گفت که بارانو نمیاره چون مریض میشه ولی من گفتم فکر نمیکنم که نیارمش تا اینکه داشتیم کم کم حاضر میشدیم که مژگان جون خاله بابا زنگ زدو به مامان فلور گفت اگه ما هنوز راه نیفتادیم متینو نیاریم چون خییییلی سرده این شد که شما گل پسرو گذاشتیم خونه مامان فلور مو...
6 آبان 1392

این روزامون

عزیزم این چند وقت به خاطر سرما زیاد بیرون نمیریم چون ی چند روزیه که بینیت کیپه  ولی هیچ علایمی از سرماخوردگی نداری خدا رو شکر بهترم شدی ولی همش میترسم بد سرما بخوری انشاالله جمعه ی عروسی در پیشه امیدوارم پسر خوبی باشیو اذیت نکنی هفته گذشته چهارشنبه بابا یک کم چشماش درد میکرد مونده بود خونه گفتم بابا خونست تا ماشین هست برم مخابرات دوتایی با هم رفتیم بعد از اینکه کارمون تموم شد بهم گفتی مامان بریم دریا گفتم پسرم اینجا که دریا نداره تو هم اصرار که یهو به سرم زد ببرمت دریاچه به بابا زنگ زدمو گفتم نگرانمون نشه و دوتایی رفتیم اینم سه شنبه هفته گذشتس که رفتیم خونه ...
24 مهر 1392

مسافرت گل پسری

متین جان هفته گذشته ی سفره دو روزه به شمال داشتیم چون مراسم چهلم پدر بزرگم بود  پنج شنبه بعد از نماز صبح راه افتادیم تو قزوین با پدر جون اینا صبحانه خوردیم و تقریبا ساعت 10 بود که رسیدیم شمال اینم گل پسری که از پنج صبح بیداره و سر حال تر از همیشه با روروکا جونت (رونیکا) مشغول رانندگی بودید بعد از خوردن صبحانه ی استراحت کوچولو کردیو دوباره انرژی گرفتی برای شیطنت   تقریبا ساعتای 7 شب بود که رسیدیم ویلای عمو مرتضی تا شب اونجا باشیم که یکدفعه جوونا تصمیم گرفتیم بریم لب دریا تا به شما بچه ها خوش بگذره   بغل فاطمه جون دختر عمه من نشستی و کلی باهاش دوست شده ب...
20 مهر 1392

شیرین زبونیهای گل پسری

شيرين زبونم اين روزا انقدر بي حوصله شدم كه نگو تنها چيزي كه ميتونه حال و هوامو عوض كنه اين زبون شيرين تو هستش اين روزا واقعا شيرين تر از قبل شدي نيمه دوم سال واقعا بده با اينكه هم خودم هم تو نيمه دومي هستيم ولي اصلا دوسش ندارم چون خييييلي دلگيره زياد نميتونيم بيرون بريم چون هم زود تاريك ميشه هم ميترسم مريض بشي چون خودمم موندم كه چي تنت كنم حالا بگذريم بريم سر حرفاي قلنبه سلنبت بعضي وقتا ي حرفايي ميزني كه هر كي ندونه فكر ميكنه من بهت ياد ميدم چند وقت پيش خونه مامان فلور بوديم مژگان جون خاله بابا از حياط تو رو صدا كرد سريع از بالكن اومدي تو گفتي نميخوام جوابشو بدم فقط جواب مامان فلورمو ميدم گفتم چرا ج...
9 مهر 1392

نمايشگاه كودک و نوزاد

شيريني زندگيم شنبه صبح با خاله نرگس و باران رفتيم نمايشگاه خيلي خوب بود چون اول ساعتش رفتيم خيلي خلوت بود و قشنگ تونستيم همه جا رو ببينيم خدا رو شكر پسر خوبي بوديو اصلا اذيتم نكردي اونجا جاي بازيم بود كه تو باران ي كوچولو اونجا بازي كرديد و كلي هم كيف كرديد   با دقت نگاه میکردی تا ببینی اون خانم چیکار میکنه برات ی بازی پیچ و مهرم خریدم که خیلی خوشت اومده خاله نرگس زحمت کشیده بود تخم مرغ آب پز کرده بود و شما دو تا داشتید میخوردید ی غرفه عینک فروشی بود که رفتم برات بخرم اینجا داری خودتو نگاه میکنی ببینی بهت میاد یا نه  بله گل پسرم خوشش اومد مبارکت باشه عسلم...
25 شهريور 1392

سيرك +شهربازی

عشششششقم ببخشید که انقدر دیر به دیر وبتو آپ میکنم هر کاری میکنم که بتونم تند تند بیام تو وبت و از کارات یا از جاهایی که رفتیم بنویسم بازم نمیشه ولی سعی میکنم از این به بعد بیشتر بیام خدا رو شکر پروژه سخت و طاقت فرسای پوشک گیرون به طور کامل تموم شد اینم بگم که اگه تو باهام همکاری نمیکردی انقدر زود به نتیجه نمیرسید ممنونم پسر باهوشم گفته بودم که فقط شبا یا وقتی بیرون میرفتیم پوشکت میکردم ولی فقط تا سه روز این کارو کردم بعد از سه روز دلمو زدم به دریا گفتم پوشک گرفتن یعنی اینکه اصلا پوشک نشی چون به نظرم باید هر چی زودتر یاد میگرفتی که بتونی  خودتو کنترل کنی  به نظرم ...
23 شهريور 1392

شيرين زبونياي عسلم

پسر قشنگم ماشاالله براي خودت مردي شدي انقدر حرف زدنتم كامل شده كه قشنگ همه حرفاتو ميفهمن خيييييلي شيرين زبوني وقتي حرف ميزني دوست دارم بخورمت انقدر با محبتي كه هر چي بگم بازم كمه هر روز صبح  تا چشماي قشنگتو باز ميكني ميگي سلام مامان صبح بخير و ي بوس خوشمزه نثارم ميكني   روزي صد بار مياي ميگي مامان دوست دارم عاشقتم تو هم دوسم داري عاشقم استي منم بايد هر سري كه ميپرسي بهت جواب بدم چون تا جوابتو ندم هي ميپرسي وقتي هم كار بدي ميكني تا نگات ميكنم همچين خودتو لوس ميكني و بهم ميگي مامان عاشقتم منم كه ديگه يادم ميره چيكار كردي    اين چند وقت كه داشتم از پوشك ميگرفتمت ازت ...
13 شهريور 1392
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به متین طلا می باشد