متینمتین، تا این لحظه: 15 سال و 8 ماه سن داره

متین طلا

بدون عنوان

عزیزم یه چند روزیه که دایره لغاتت داره وسیع تر میشه چند روز پیش تو اومدی سراغم گفتی مامان نَنُد گفتم چی مامان دوباره تکرار کردی چون منم نفهمیدم اومدم که بهم نشون بدی دیدم میخواستی چراغارو خاموش کنی دستت نرسیده بودو هی میگفتی نَنُد (نشد) تا خانم بیبینی میگی انوم تا ازت میپرسم مامانو دوست داری میگی آره (قربون اون آره گفتنت) تا میخوای بلند شی یا بیای بالای مبل میگی یا علی به گل میگی اُل به گوش میگی اوش قبلا اعداد 1-2-3-9-10 بلد بودی الان انگلیسی 9(ناین) رو یاد گرفتی خلاصه اینکه کلی کلمه های جدید میگی قربون اون صدای نازت بشم من که وقتی حرف میزنی دل آدمو میبری البته (جد...
6 دی 1391

عسلم تب کرده

عزیزم دیروز که از خواب بلند شدی دیدم داری سرفه میکنی ترسیدم گفتم نکنه مریض شده باشی چون بابایی یه چند روزه که سرماخورده برای همین منو تو هم ازش گرفتیم  دیروز ظهر بود   که دیدم داری بیحال میشی ساعت یک بود که که خوابیدی همش تو خواب ناله میکردی بعد از یک ساعت که از خواب بلند شدی دیدم تب کردی خیلی ترسیدم چون تبت بالا بود  برای همین ساعت چهار بردیمت دکتر دکتر گفت ویروسه بعد از معاینه کردنت گفت علایمی از میکروب نیست ولی ممکنه تبت   تا چند روز ادامه داشته باشه برای همین باید با استامینوفن کنترل کنم البته برات چرک خشک کن آزیترومایسین هم نوشت ولی گفت فعلا نده اگه دیدی سرفه هاش زیاد...
5 دی 1391

تولد پدر جون

عزیزم امشب یعنی شب یلدا تولد پدر جون هستش ولی چون مصادف شده با شب جمعه چون زندایی پنج شنبه ها میرن خونه مامانشون ما هم تولد پدر جون رو یه شب جلوتر جشن گرفتیمو دور هم بودیم خیلی خوش گذشت  راستی امشب خاله مهین من  (مامان زندایی ) هممون رو دعوت کردن خونشون ولی چون   ما امشب قراره   بریم خونه عمه بهاره برای همین ما نمیتونیم بریم خونه خاله مهین اینم یه چند تا عکس از دیشب البته بابایی و دایی سجاد چون طبق معمول آمادگی عکس نداشتن تو عکس نیستن البته رونیکا هم ( دخمل دایی سجاد) خواب بود و اونم تو عکسامون نیست             ...
30 آذر 1391

از شیر گرفتن متینم

گل پسرم الان سه روزه که شروع کردم تو رو از شیر گرفتن سه روز پیش که دقیقا یک سال و نه ماه و بیست و  دو روزت بود من با مشورت دکتر تصمیم گرفتم که از شیر بگیرمت البته بر خلاف میلم برای خودم اولش خیلی سخت بود البته الان با گذشت سه روز هر بار نگات میکنم دلم میسوزه ولی چاره ندارم روز اول به جفتمون خیلی سخت گذشت البته شب اول یه کم بد قلقی کردی و جفتمون تا صبح درست نخوابیدیم دیروز بهونه میگرفتی به خاطر همین مجبورم با هر چیزی سرگرمت کنم تا یادت بره به هرحال منو ببخش اگه دست من بود دوست داشتم تا پایان دوسالگیت  شیر بدم ولی دکتری که شما رو به دنیا اورد گفت الان بهترین موقعشه دوسسسسسسسس...
29 آذر 1391

بدون عنوان

گل پسرم دو روزه  که یه سری کلمه های جدید یاد گرفتی پریشب که عمه اینا خونمون بودن آرمین به علیرضا گفت داداش تو هم سریع یاد گرفتی و هی میگفتی داداش دیشبم خاله نرگس اینا خونمون بودن تو  وقتی میخواستی باران رو صدا کنی  میگفتی بارا                  باران دیروز داشتم با دایی تلفنی صحبت میکردم تا گوشی رو قطع کردم گفتی مامان الو   دایی ددا               دایی سجاد کلی قربون صدقت رفتم انقدر سورپرایزم کرده بودی چون متوجه ...
24 آذر 1391
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به متین طلا می باشد