متینمتین، تا این لحظه: 15 سال و 8 ماه و 1 روز سن داره

متین طلا

یه دعوت مسابقه ای

من هم مثل بقیه وبلاگی ها از طرف دوست خوبم لیلا جون (عمه هیراد) به این مسابقه دعوت شدم . . من زمانیکه با نی نی وبلاگ آشنا شدم پیش خودم فکر کردم که بهترین    چیزی که بشه خاطرات تنها پسرم و توش ثبت کنم که هم برای خودم هم برای   خودش خاطره بشه که بعدها که بزرگ شد به بچه هاش نشون بده  و از تمام   لحظه هایی   که شاید خودش یادش نباشه لذت ببره . . قانون مسابقه اینه که سه نفر دیگه رو به مسابقه دعوت کنی باران قلنبه جون امیر علی جون کیارش جون ...
20 بهمن 1391

چکاب ماهانه

متین جان اول از همه بیست و دومین ماهگردت مبارکت باشه عزیزم انشاالله تولد صدو بیست سالگیت رو جشن بگیریم   امروز با بابایی بردیمت برای چکاب ماهانت زمانیکه نشستیم به دکتر گفتم که یک هفته هستش که تو رو از شیر گرفتم در جوابم گفت به زور   یا با هم کنار اومدید منم به خیال خودم گفتم که با هم کنار اومدیم به آقای دکتر گفتم که هفته گذشته پیش دکتری که شما رو به دنیا اورد رفته بودم برای حال جسمانی خودم و به ایشون گفتم که میخوام متین رو از شیر بگیرم وداروی گیاهی صبر زرد رو پیشنهاد کرد تا من این حرف رو زدم دکترت به طور فجیعی با من برخورد کرد گفت از شما بعیده    که اینکار رو کردید ا...
13 بهمن 1391

دیدار دوست جونیای وبلاگی

عزیزم تاریخ 1391.11.05 یه روز به یاد موندنی شد خاله نرگس با چند تا از دوست جونامون قرار گذاشته بود که بریم سالن بازی توت فرنگی که معروف به پارک آرمیتا جونی قرار شد که بریم هم یه دیداری با مامان فرشته کوچولوهامون داشته باشیم هم شما وروجکا با هم بازی کنید این شد که بابایی منو شما رو ساعت 2 برد خونه خاله نرگس چون ساعت 3 قرارمون تو پاساژ دنیای نور بود منم کلی استرس داشتم چون به هر حال اولین دیدار با دوستای مجازیمون بود یه جورایی دل تو دلم نبود تقریبا ساعت 3.30  رسیدیم چون هم به ما خیلی دور بود هم کلی تو ترافیک بودیم وقتی رسیدیم همگی تازه رسیده بودن با اینکه همدیگرو برای بار اول میدیدیم ا...
8 بهمن 1391

جایزه جشنواره اتلیه سها

عسلم دیروز خاله نرگس زحمت کشید وعکس شما رو از آتلیه تحویل گرفت به همین خاطر به بهونه گرفتن عکس امشب اومدیم خونه خاله الانم که دارم برات مینویسم خونه خاله اینایم ...
3 بهمن 1391

شهر بازی

عزیزم امروز به بابایی گفتم که باید تو رو ببریم شهر بازی چون چند وقت بود که درست و حسابی نمیتونستی انرژیتو تخلیه کنی البته حقم داری این آپارتمان نشینی خیلی شما عروسکا رو محروم میکنه خودمم دیگه خسته شده بودم چون همش تو این چند وقت تفریحمون شده بود از این خونه به اون خونه مهمونی رفتن تا اینکه امشب تو رو بردیم ایستگاه شادی هایپر استار برای اولین بار بود که اینجا بردیمت نسبتا خوب بود ولی بیشتر بازیاش برای سنین بالاتر بود البته چون تو عاشق ماشینی کلی با اون ماشینا کیف کردی بعدشم که رفتیم شام خوردیم و اومدیم خونه دست بابایی درد نکنه کلی حالو هوامون عوض شد اینجا محو تماشای بچه هایی هر چی صدات زدم نگاه نکردی ...
29 دی 1391

دیروز با یه سری کلمه های جدید

عسلم دیروز قرار شد که بریم خونه مامانی چون بابا کارش طرف خونه مامان فلور هستش گفتم که بزار خودمون بریم برای همین به بابا نگفتم تا ما هم میایم چون اگه قرار بود که با بابا بریم باید صبح زود میرفتیم منم چون همش نگران خواب تو هستم که بد خواب نشی کارامو کردم بعدش گفتم که بریم همینکه گفتم بزار زنگ بزنم به آژانس تا بریم دد تو سریع با اون صدای نازت گفتی آژانس  منکه فقط هاج و واج نگات کردم   چون به نظرم کلمه سختیه برات ولی انقدر قشنگ میگی همینکه رسیدیم خونه مامانی مامان فلور پرسید با چی اومدین تو هم سریع در جواب مامانی گفتی آژانس مامانی که انقدر ذوق زده شده بود و هی بوست میکردو قربون صدقت می...
29 دی 1391
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به متین طلا می باشد