متینمتین، تا این لحظه: 15 سال و 8 ماه سن داره

متین طلا

بدون عنوان

متین جان دیروز ظهر زندایی اومد خونمون چون میخواستیم عصری رونیکا رو ببریم آتلیه مامانی و پدر جون هم چون کار داشتند قرار شد که عصری بیان ما قرار بود ساعت پنج آتلیه باشیم ولی باهامون تماس گرفتند گفتند نیم ساعت دیرتر بیایم برای همین ما ساعت پنج و ده دقیقه راه افتادیم چون آتلیه به ما نزدیکه متاسفانه چون تو خواب  بودی دلم نیومد بیدارت کنم برای همین به بابایی سپردمت اول بابا گفت نکنه بیدار شی و بهونه بگیری چون من معمولا بدون تو جایی نمیرم مخصوصا زمانیکه خوابی چون وقتی بیدار میشی من و صدا میکنی و باید اول من و ببینی تا کم کم سر حال بشی ولی بعدش بابا گفت تو برو خیالتم راحت باشه یه جوری باهاش کنار میام منم قب...
14 آبان 1391

بدون عنوان

عزیزم کم کم داری یاد میگیری که جمله بسازی پریشب که داشتم باهات بازی میکردم بهت گفتم بگو هاپو برو دیگه یه چند باری تکرار کردم تو هم بعد از من گفتی هاپو بو دِ همش هم داری تکرار میکنی انقدر هم با ناز میگی آدم دوست داره بخورتت قربون اون صدای نازت بشم من
12 آبان 1391

بدون عنوان

عزیزترینم انقدر عاشق کامپیوتری که تا من بلند میشم سریع میای جای من میشینی و در  لب تاب رو باز میکنی و دکمه پاور و میزنی البته خیلی وقته که یاد گرفتی چجوری باید کامپیوتر رو روشن کنی قربون اون درک و فهمت بشم من تا ویندوز هم بالا نیاد شروع به کار نمیکنی وقتی خسته بشی از کارکردن با لب تاب سریع  بدون اینکه خاموشش کنی درش رو میبندی فدای پسر باهوشم که قراره مهندس کامپیوتر بشه         ...
9 آبان 1391

بدون عنوان

عسلم چند وقتیه یه پناهگاه برای خودت پیدا کردی وقتی میبینی من دارم شربتهای ویتامینت رو آماده میکنم تا بهت بدم مثل قرقی فرار میکنی اوایل فکر میکردم تصادفی اونجا میری ولی متوجه شدم که کار هر روزته قربونت برم تو که آخرشم تسلیم میشی و میای میخوری پس چرا در میری میدونم خیلی بد مزه هستش ولی مجبورم تا پایان دو سالگی بهت بدم اینجام تا متوجه شدی در رفتی منم که دوربین همش دم دستمه سریع شکار لحظه  ها میکنم         ...
9 آبان 1391

بدون عنوان

عروسکم امروز با خاله نرگس اینا رفتیم نمایشگاه غنچه های شهر تو کلی اونجا بازی     کردی ولی چیز خاصی نداشت که براتون بخریم  فقط یه سی دی آموزشی و یه میز و صندلی خریدیم ولی به هر حال خیلی خوش گذشت    اینجا بادکنک ها رو میخواستی    بابایی این میز صندلی رو میخوام    مشغول درست کردن لگو هایی      اینجا رفتی تو استخر توپ اولش هنگ کرده بودی کم کم خوشت اومد   شروع کردی به شنا کردن  دالی مامی     ...
8 آبان 1391
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به متین طلا می باشد