متینمتین، تا این لحظه: 15 سال و 8 ماه سن داره

متین طلا

بدون عنوان

عزیزم دیشب برای دومین بار بردیمت شهربازی چند روز پیش پدر جون بلیط شهربازی شهر ستاره ها رو داد و گفت که تو رو ببریم منم به خاله نرگس گفتم که با هم بریم دیشب رفتیم تو طبق معمول فقط از ماشین خوشت اومد  هر بازی دیگه ای رو سوار شدیم تو ترسیدی و گریه کردی ولی باران خیلی خوشش اومده بود قربون پسر ترسوم برم   اینجا من و تو خاله نرگس و باران سوار قطار شدیم تا میرفت توی تونل تو گریه میکردی و سفت من و بغل میکردی ولی باران دس دسی میکرد وقتی پیاده میشدی هاج و واج نگاه میکردی قربون اون اشکت بشم من عکس چهار نفره با بابایی و عمو علی و باران باران عاشق...
22 آبان 1391

بدون عنوان

عزیزم پنج شنبه شب تولد باران جون بود دست خاله نرگس و عمو علی درد نکنه تولد خوبی بود خیلی هم بهمون خوش گذشت   ولی مثل همیشه تو به من چسبیده بودی و با هیچ بچه ای هم بازی نمیکردی همش دوست داشتی  خودت به تنهایی همه جا رو سرک بکشی منم نگران فقط باید دنبالت میومدم که برات   اتفاقی نیفته  البته بیشترم به خاطر این بود که ظهر نخوابیده بودی برای همین بیشتر بهانه گیری میکردی چون تولد ساعت چهار شروع میشد وما ساعت سه از خونه مامانی راه افتادیم دقیقا همون ساعتی که میخوابیدی فقط تونستی یک ربع بخوابی اونم تو ماشین تا برسیم تولد برای همین دو تا عکس درست و حسابی هم نشد که ازت بگیرم انقدر خست...
22 آبان 1391

بدون عنوان

دیشب داشتیم میرفتیم بیرون مثل همیشه تو اولین نفر جلوی دری چون عاشق ددری بهت گفتم کلاهت کو رفتی سریع کلاهت و سرت کردی و دوباره اومدی جلوی در منتظر گفتم پس کلاهت کو رفتی سراغ کلاهت کلاه به سر آماده بیرون رفتنی قربونت برم که عاشق کلاه شدی تا پارسال نمیزاشتی کلاه به سرت بمونه خدا رو شکر دیگه خوشت اومده ...
15 آبان 1391

بدون عنوان

عزیزم امروز صبح با هم رفتیم خرید برای خونه وقتی برگشتیم تو هی بهانه گیری میکردی که بیای بغلم منم یه چند دقیقه ای رو کنارت نشستم و بهت شیر دادم تا آروم بشی تا بتونم خریدامون رو جابجا کنم چون خیلی کار داشتم وقتی بلند شدم دوباره دنبالم گریه کردی منم تو رو به زبون گرفتم گفتم برو بازی کن الان منم میام اولش نرفتی ولی بعدش دیدی چاره ای نداری جز اینکه بری با اسباب بازیات بازی کنی بعد از چند دقیقه دیدم صدات نمیاد نگران شدم اومدم ببینم داری چیکار میکنی دیدم بله لباسات و دراوردی و عروسکت رو برداشتی داری بهش شیر میدی قربونت برم کی آخه موقع شیر دادن شلوارش رو در میاره نمیگی ملوسم تو این سرما مریض میشی انقدر از...
15 آبان 1391

بدون عنوان

عسلم پریشب که مامانی و پدر جون اینجا بودند چون ما به بابایی مون میگیم پدر جون تو هم یاد گرفتی دیروز هی میگفتی بابا جون قربون بابا جون گفتنت که هنوز پدر رو نمیتونی صدا کنی ولی چون برات بابا گفتن راحته جونش رو به بابا میچسبونی وقتی پدر جونم شنید کلی کیف کرد آفرین پسر گلم که داری تعداد لغاتت رو افزایش میدی ...
15 آبان 1391

بدون عنوان

متین جان دیروز ظهر زندایی اومد خونمون چون میخواستیم عصری رونیکا رو ببریم آتلیه مامانی و پدر جون هم چون کار داشتند قرار شد که عصری بیان ما قرار بود ساعت پنج آتلیه باشیم ولی باهامون تماس گرفتند گفتند نیم ساعت دیرتر بیایم برای همین ما ساعت پنج و ده دقیقه راه افتادیم چون آتلیه به ما نزدیکه متاسفانه چون تو خواب  بودی دلم نیومد بیدارت کنم برای همین به بابایی سپردمت اول بابا گفت نکنه بیدار شی و بهونه بگیری چون من معمولا بدون تو جایی نمیرم مخصوصا زمانیکه خوابی چون وقتی بیدار میشی من و صدا میکنی و باید اول من و ببینی تا کم کم سر حال بشی ولی بعدش بابا گفت تو برو خیالتم راحت باشه یه جوری باهاش کنار میام منم قب...
14 آبان 1391

بدون عنوان

عزیزم کم کم داری یاد میگیری که جمله بسازی پریشب که داشتم باهات بازی میکردم بهت گفتم بگو هاپو برو دیگه یه چند باری تکرار کردم تو هم بعد از من گفتی هاپو بو دِ همش هم داری تکرار میکنی انقدر هم با ناز میگی آدم دوست داره بخورتت قربون اون صدای نازت بشم من
12 آبان 1391

بدون عنوان

عزیزترینم انقدر عاشق کامپیوتری که تا من بلند میشم سریع میای جای من میشینی و در  لب تاب رو باز میکنی و دکمه پاور و میزنی البته خیلی وقته که یاد گرفتی چجوری باید کامپیوتر رو روشن کنی قربون اون درک و فهمت بشم من تا ویندوز هم بالا نیاد شروع به کار نمیکنی وقتی خسته بشی از کارکردن با لب تاب سریع  بدون اینکه خاموشش کنی درش رو میبندی فدای پسر باهوشم که قراره مهندس کامپیوتر بشه         ...
9 آبان 1391
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به متین طلا می باشد