متینمتین، تا این لحظه: 15 سال و 8 ماه سن داره

متین طلا

بدون عنوان

عسلم چند وقتیه یه پناهگاه برای خودت پیدا کردی وقتی میبینی من دارم شربتهای ویتامینت رو آماده میکنم تا بهت بدم مثل قرقی فرار میکنی اوایل فکر میکردم تصادفی اونجا میری ولی متوجه شدم که کار هر روزته قربونت برم تو که آخرشم تسلیم میشی و میای میخوری پس چرا در میری میدونم خیلی بد مزه هستش ولی مجبورم تا پایان دو سالگی بهت بدم اینجام تا متوجه شدی در رفتی منم که دوربین همش دم دستمه سریع شکار لحظه  ها میکنم         ...
9 آبان 1391

بدون عنوان

عروسکم امروز با خاله نرگس اینا رفتیم نمایشگاه غنچه های شهر تو کلی اونجا بازی     کردی ولی چیز خاصی نداشت که براتون بخریم  فقط یه سی دی آموزشی و یه میز و صندلی خریدیم ولی به هر حال خیلی خوش گذشت    اینجا بادکنک ها رو میخواستی    بابایی این میز صندلی رو میخوام    مشغول درست کردن لگو هایی      اینجا رفتی تو استخر توپ اولش هنگ کرده بودی کم کم خوشت اومد   شروع کردی به شنا کردن  دالی مامی     ...
8 آبان 1391

بدون عنوان

عسلم چند روزه که کلمه عمو رو میگی فقط هم تا عمو علی (پسر عمه بابایی) رو ببینی بهش میگی عمو چند روز پیش که رفته بودیم مغازه عمو علی خیلی حالت خوب نبود برای همین با همه یه کم بد خلقی کردی ولی تا اومدیم توی ماشین هی عمو رو صدا میکردی تازه دلت هوای عمو رو کرده بود  یه کلمه دیگه هم میگی که ما تازه فهمیدیم چیه آایی                               آقا این ترجمه کردن کلمه های ابتکاری تو خودش یه پروژه کامله ...
6 آبان 1391

بدون عنوان

قربونت برم امروز که خواستم ظرفهای ناهار رو بشورم تو هم خواستی کمکم کنی منم برات یه صندلی گذاشتم تا کمکم کنی وقتی کلی آب بازی کردی خواستم ببرمت کلی جیغ زدی و گریه کردی و همش میگفتی آب آخه قربونت برم یکی نیست بهت بگه این کارها که وظیفه تو نیست در ضمن تو ظرفشویی هم جای آب بازی کردن نیست قربونت برم که انقدر عاشق آبی ...
4 آبان 1391

بدون عنوان

امروز متین یک کلمه به کلمه های دیگش اضافه کرد این روزها خیلی تمایل داره که ما هرچی بگیم بعد از ما تکرار کنه دیگه داره کم کم به حرف میفته کلمه امروزش: نانی                                  نارنگی ...
3 آبان 1391

بدون عنوان

متین جان امروز به اتفاق مامانی و زندایی دنیا و رو نیکا رفتیم پارک گلریز تو اونجا کلی   بازی کردی و کلی هم شیطنت دنبال یه گربه میرفتی و هی بهش میگفتی  هاپو و من و مامانی هم به دنبال تو به سرعت میومدیم چند جا هم گیر داده   بودی کالسکه رو نیکا رو هل  بدی آخرشم دیگه خسته شدی رو رضایت دادی   بیایم خونه تا رسیدیم خونه شیر خوردیو لالا کردی         اینجا دنبال پیشی بودی و هی میگفتی هاپو ...
3 آبان 1391
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به متین طلا می باشد