متین طلا
تاريخ : جمعه 23 آبان 1393 | 10:31 بعد از ظهر | نویسنده : مامان ساجده

 

ی سری عکس از تابستان مونده که دلم نیومد برات تو وبلاگت نزارم

ی شب مهمون داشتم به خاطر اینکه بهم گیر ندی تا بتونم به کارام

برسم بهت گفتم میتونی وسایلتو بیاری تو حال بازی کنی حاصل اجازه

دادن  من این شد دیگه حاضر به جمع کردنشون نبودی کچل

 

تقریبا این قضیه برای دوماهه پیشه ی شب با توپای فوتبال دستیت

آرم شبکه پویا رو درست کردی واقعا از خلاقیتت لذت بردممحبت

ی مدت گیر داده بودی به پستونک خوردن چیزی که از بچگی اصلا تمایل

بهش نداشتی ولی ی روز گیر دادی که بیار بخورم منم گفتم نه

رفتی پستونک عروسکتو خوردی خندونک

برای خودت روی فوتبال دستیت تخت درست کردی

قربون اون رژ لب زدنت عزیزممحبت

هر وقت میخوام ازت عکس بندازم ادا و اصول در میاری

همش زبونت رو بیرون میاری

قربون اون صورت خوشگلت بشم من محبت





[موضوع : ]
تاريخ : جمعه 23 آبان 1393 | 8:38 بعد از ظهر | نویسنده : مامان ساجده

متین جون چند روز بعد از اومدنمون از ترکیه به پیشنهاد دوست

بابا رفتیم قایمشهر خونه دوست بابا که پارسالم رفته بودیم

متاسفانه ی کوچولو هم سرماخوردگی داشتی که همش نگران

بودم که نکنه حالت بد بشه که خدا رو شکر بخیر گذشت

جمعه 8.9 ساعت 7 صبح راه افتادیم ظهر ناهار رفتیم خونه عمو

کامبیز اینا بعد از ناهارم همگی با هم رفتیم ییلاقشون که

تو پل سفید هستش سه روز رو اونجا بودیمو شب تاسوعا ساعت

9 شب رسیدیم خونمون

اولش که رسیدیم خونشون با ایلیا  با صلح و صفا بازی کردید اما دقایقی

بعدبدبو

عاشق پرت کردن سنگ تو آبی

حسابی با جمع کردن چوب و سنگ مشغول بودی

النا آبجی ایلیا که عاشقش بودی موقعی که بهانه میگرفت

تو میشستی جلوش باهاش بازی میکردی تا گریه نکنه

قربونت برم از اون روز تا حالا همش میگی مامان برام ی خواهر سفارش بده

تا از دلت در بیارن من باهاش بازی کنم راه ببرمش بخوابه خندونک

اینم از مسافرت سه روزه ما به شمال





[موضوع : ]
تاريخ : پنجشنبه 15 آبان 1393 | 12:58 قبل از ظهر | نویسنده : مامان ساجده

چند وقت بود که بابا میگفت بریم ترکیه ولی من همش میگفتم نه

چون میگفتم با بچه سخته خرید رفتن هم تو اذیت میشی هم من

ولی بابا گفت که با شماها خوبه تنهایی که مزه نمیده منم گفتم

باشه بریم خدا رو شکر سفر خوبی بود در کل خوب بودی بلاخره

ی جاهایی اذیت میکردی بهونه میگرفتی که بریم خونه ولی بیشتر به

خاطر این بود که هم سفرمون نسبتا طولانی بود هم اینکه خرید کردن

برای شما وروجکا خسته کننده هستش

پروازمون ساعت 6 صبح بود ولی بابایی ساعت 1 اومدن دنبالمون که

بریم فرودگاه چون بابا میگفت زودتر بریم بهتره یک ساعتی که تو راه

بودیم تو ماشین خوابیدی تو فرودگاه بیدار شدی تا ساعت  5 صبح بیدار

بودی بعدش خوابیدی تا فرودگاه ترکیه

فرودگاه امام

تو خواب نازیمحبت

مشغول غذا دادن به ماهیها بودی

 

اینجا ی خانمی داشت به پرنده ها دونه میداد به تو هم داد که براشون بریزی

عاشق به قول خودت این لخمندای مردونتمخندونک

تاریخ برگشتمونم 4 /8 بود پروازمون ساعت 10:10 شب بود موقع برگشت تو اتوبوس خوابیدی

تا فرودگاه زمانیکه خواستیم سوار هواپیما بشیم بیدار شدیو کل پرواز و بیدار

بودی خدا رو شکر اذیت نکردی ولی نزاشتی منم ی لحظه پلک رو هم بزارمخواب آلود

موقع برگشت تو فرودگاه استانبول

موقعی که اومدم از گیت ردت کنم گفتش که از کالسکه درت بیارم

وقتی دوباره گذاشتم تو کالسکه ی لحظه هوشیار شدی بعد ی

مدت کوتاه این مدلی خوابیدیخنده

اینم از خاطرات سفر هفت روزمون به استانبول





[موضوع : ]
تاريخ : شنبه 29 شهريور 1393 | 2:53 بعد از ظهر | نویسنده : مامان ساجده

عزیزم  تاریخ 26  ام ی قرار با دوستامون داشتیم تو سرزمین عجایب 

ساعت دو  بعد ازظهر قرارمون بود و تا ساعت 5 اونجا بودیم خیلی

خوش گذشت مخصوصا به شما بچه ها محبت

حالا بریم سراغ عکسا

امیرسام جون - متین جوونم-باران جون-مانی جون

آرمیتا جون -متین جوونم

قربون خمیازه کشیدنت باران جووونمبوس

متین جون -ایلیا جون

اینجام دست امیر سامو گرفته بودی میگفتی دوستم بیا بریم بازی

اینم از ی روز  خوب

امیدوارم همیشه دوستیهاتون  برقرار باشه پسر گلم

niniweblog.com

این عکسم برای چند روز پیشه که رفته بودی خوراکی برداری  گیر کرده بودی

میترسیدی بیای پایین خندونک

اینم از مدل کارتون دیدنت خیلی باحالیبوس

چند وقت پیش گیر دادی که برات لاک بزنم منم مخالفتی نکردم

تا یک ساعت دستاتو بالا نگه داشته بودی تا لاکت پاک نشهزبان

ببین چجوری بیسکوییت میخوردی که لاکت پاک نشه خنده

منم از این حربه زیاد استفاده کردم البته تا دو روز جواب داد بهت

میگفتم اگه غذاتو نخوری یا نخوابی یا نمک زیاد بخوری لاکت پاک میشه

 تو هم از ترس اینکه پاک نشه گوش میدادی چشمک

ی روزم رفته بودیم بیرون تا شیشه ماشینو میدادیم پاین میگفتی

بدید بالا گفتم چرا گفتی آخه لاکم پاک میشه خنده

niniweblog.com

این عکسام برای دیروزه که به بابا گفتم ناهارمونو ببریم پارک

که از آخرین روزای تابستونم استفاده کنیم

همش دوست داشتی به بابا کمک کنیبوس

موقع ناهار  به خاطر بوی کباب دو تا گربه اومدن نزدیکمون

چند تام زنبور سرو کلشون پیدا شد تو هم به خاطر ترست گفتی مامان

اخه این چه کاریه اومدیم بیرون غذا بخوریم خوب خونمون میخوردیم دیگهخنده

بعد از ناهارم بردیمت تو محوطه بازیو کلی بازی کردی





[موضوع : ]
تاريخ : پنجشنبه 13 شهريور 1393 | 12:48 قبل از ظهر | نویسنده : مامان ساجده

متینم دیروز خونه یکی از دوست جونامون دعوت بودیم خونه بنیتا جوون

دست سحر جوون درد نکنه خیییلی زحمت کشیدن

دیروز با خاله نرگس ساعت 15:45 قرار داشتیم  قرار بود که بریم دنبالشونو

با هم بریم بهت گفتم تو ماشین بخواب تا برسیم خدا رو شکر یک ساعتی

رو که تو راه بودیم خوابیدی چون اگر نمیخوابیدی فاجعه ای بود برای خودش غمناک

اولشم رسیدیم چون تازه از خواب بلند شده بودی  خیلی حوصله نداشتی

ولی کم کم یخت باز شد البته کلا خوب بودیو اذیتم نکردی خدا رو شکر

به غیر از ی جا که با بنیتا دعواتون شد و برخورد فیزیکی کردینخندونک

که بعد از یکمی گریه کردنو تذکر دادن من به تو همه چیز به خوبیو

خوشی تموم  شد

سحر جووون هم از شما هم از خواهرای گلت ممنون بابت

همه زحماتی که بهتون دادیممحبت





[موضوع : ]
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 50 صفحه بعد